برخی اوقات انسان بدون هیچ دلیل و بهانهای احساس بیحالى، دلتنگی و
بیحوصلگی میکند و آشنایی، درون قلب او را میآزارد. برخی می گویند
این به دلیل تنهایی فرد است باید در میان جمع باشد ولی گاهی انسان در جشن
و سرور هم احساس دلتنگی و غربت به او دست می دهد و حضور آشنایی را
می طلبد . گاهی این دلتنگی چنان قوی می شود که در وهم و خیال خود آن را
تصورمی کند طوری که زمان و مسافتها و مکان در هم می شکند و لحظاتی با او
هم صحبت می شود که با حقیقت اشتباه گرفته می شود. نمی دانم شاید در آن لحظه
هر دو در فکر هم بوده و ارتباطی ذهنی برقرار کرده اند و گاهی هم ممکن است مبتنی
بر وهم و خیال و بی اصل باشد.
مارکز نویسنده کلمبیایی در این مورد می نویسد:
دقایقی در زندگی هست
که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود
که می خواهی او را
از رویاهایت بیرون بکشی و
در دنیای واقعی بغلش کنی.

برچسب: دلتنگی غریبانه,دلتنگی های غریبانه,اس دلتنگی غریبانه,
نویسنده: آرین میرزاپور