خرید بک لینک

این متن را خواندم و برایم جالب بود که رازهای و نگفته های دلم را کسی دیگری گفته است .

باران که میـبـــارد...

خـاطراتــــ تـو هم شــروع به باریدن میکـنند

آرام آرام در ذهنــم جــاری میشــوی...

و خـود به خـود مرور میشــود...یـــاد روزهـای بارانی ... قدمــهایمـان زیـر باران..

و نگـاه هایمـان کـه عاشــقـانـه به هـم گــره میخوردنــد

نــه امکان ندارد...نمیشود فراموشــتـــــ کرد...نمیشــــود...

اینجـا همـه چیـز از خـاطراتـــــ تـــو برایـم میگویـنـد...

گوشـــ کـن...میشـنـوی؟! ایـن صــدای قطره هــای باران استـــــ...

حتــی آنهــا هــم دلتـنگـتـــــ شـده اند...دلتـنگــــ زمانـی کـه از آسـمان به روی گونـه هـایــتـــــ فرود می آمدنـد

امـا حـالا که نیستـی روی زمیــن می افتـنـد و مردم بی توجـه به رویشـان پــا میگذارنــــد...

فقطـــ...برای یکــــ بـار هم کـه شده از جلوی پنجـره ی خیس اتـاقـم رد شـو...

میدانــی کـه؟...هنـوز داسـتـان رفـتـنـت را به دلــم نگفتـــه ام...

برچسب: نویسنده: آرین میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 18:11

صفحه بندی