باران ، میدانم دردهاي تو
جامه نيستند
تا ز تن در آوری
چامه و چکامه نيستند
تا به رشتهي سخن درآوری
دردهاي تو نگفتني
دردهاي تو نهفتني است
دردهاي مردم
درد مي کند
اما دردهای تو
انتظار هست
لحظههاي سادهي بودن پویا
درهای رفتن پویا
درد مي کند
انحناي روح تو
دست در انتظار مي زند ورق
روز روز های شعر انتظار
شعر تازه ي باران را
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
انتظار، حرف نيست
انتظار، نام ديگر باران است
باران شخص نیست
باران درد است
باران انتظار هست ... انتظار
من چگونه باران را صدا کنم؟
برچسب:
نویسنده: آرین میرزاپور