
روزگار غریبی است ....... نازنین در ادامه، هر آنچه باید درباره «روزگار غریبی است ....... نازنین» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. دهانت را میبویندمبادا که گفته باشی دوستت میدارمدلت را میبویندروزگارِ غریبیست، نازنین و عشق راکنارِ تیرکِ راهبندتازیانه میزنندعشق را در پستوی خانه نهان باید کرددر این بُنبستِ کج...
ادامه مطلب
دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم دلت را میبویند روزگارِ غریبیست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه میزنندعشق را در پستوی خانه نهان باید کرددر این بُنبستِ کجوپیچِ سرم...
ادامه مطلب
ای غایب , از نظر به خدا میسپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابرویت بنما تا سحرگهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت گر ...
ادامه مطلب
پیشِ سازِ تو من از سِحر سخن دم نزنمکه زبانی چو بیان تو ندارد سخنمره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنمصبر کن ای دل غمدیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیره...
ادامه مطلب
چند وقتیست هرچه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ، نگاهم اما ... گاهی حرف می زند! گاهی فریاد می کشد! و من همیشه ...
ادامه مطلب
چند وقتیست هرچه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ، نگاهم اما ... گاهی حرف می زند! گاهی فریاد می کشد!و من همیشه به دنبال کسی می گردم که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید نوشته شدهتوسطپیماندرساعت16:21|لینک | ...
ادامه مطلب
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارندو تماشای تو زیباست اگر بگذارندمن از اظهار نظرهای دلم فهمیدمعشق هم صاحب فتواست اگر بگذارنددل سرگشته من اینهمه بیهوده مگردخانه دوست همین جاست اگر بگذارندسند عقل مشاع است همه می دانندعشق اما فقط از ماست اگر بگذارندروستا زاده ام و سبز تر از برگ درختسینه ام وسعت صحراست اگر بگذارندغضب آلوده نگاهم مکنید ای مردمدل من مال شماهاست اگر بگذارند...
ادامه مطلب
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با منگر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارمکه دیده بر گشودم به کنج تنگنا مننه بستهام به کس دل، نه بسته دل به من کسچو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... منز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیکبه من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا مننه چشم دل به سویی، نه باده در سبوییکه تر کنم گلویی، به یاد آشنا منز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟ستارهها نهفتم، در آسمان ابریدلم گرفتهای دوست ، هوای گریه با من...
ادامه مطلب
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﺣﻮﺍ ﺷﻮﻡ ، ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻃﻐﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﻣﯽ ﭼﯿﻨﻢ !!. وﻟﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺲ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺍﻧﺪ ﺯﺍﻥ ﺑﻬﺸﺖ !!... ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﺪ، ﻭﯾﺮﺍﻥ ِ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻡ !!... ﺑﯽ ﮔﻤﺎﻥ ﺍﻭﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ، ﻫﻤﺪﺳﺖ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﻣﻦ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﯾﻢ !!... ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﯾﺎ ﺳﺎﺩﮔﯽ، ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺑﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺁﺳﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺴﺮ ﺷﺪ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﻢ، ﺭﺍﻧﺪﻥ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ !!... ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺍ، ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻣﯿ...
ادامه مطلب